این دره های فاصله ما بین کدام ارتفاع تنهاییمان دارد شکل می گیرد که ما نفهمیده بودیم و پنداشته بودیم در دشتی هموار با هم خواهیم زیست؟
درون او چه می گذرد که از درونم می گریزد
حوای باغبان
ولی نه من می خواهم اینجا از شادی نوشتن را تجربه کنم
حالا چه بنویسم ؟؟
از کجا شروع کنم؟؟
شاید همه نیاز نوشتن از سر ناراحتی و دلتنگی باشد و نداشتن گوش شنوا!و حالا که گوش تو هست من حرفم نمی آید و می ترسم چیزهای سرخوشانه ای که می نویسم بعدهای خدای ناکرده بشود فحشی به وجود غمگین آینده ای که همه اش می ترسم بیاید
شاید هم همین ترس نمی گذارد شادی واقعی باشد تا بشود ازش نوشت
ولی آیا واقعا شادی هست؟؟
اه از دست ترس از آینده
به من چه که شاید روزی تمام اینها را از دست بدهم
تا اطلاع ثانوی خوبیم
حوای باغبان
دیروز حوا چشم در چشم یکی از بزرگان فامیل دوخته بود و گفته بود خوب خوب می داند چه کسی را دوست دارد،که دهان آن خانم پنجاه ساله باز مانده بود ازاین پررویی مثلا دختر آفتاب مهتاب ندیده
راستی اگر این حال خوش قبل از دیدار نبود که لحظه های تلخ ترس از جدایی اینقدر هولناک نمی نمودخلاصه از من گفتن بود :
ازشادی سر از پا نمی شناسد این حوا،دم هرچه سیب و گندم است گرم...
واقعا به نقطه صفر توان رسیده ام
حتی دیگر جرئت خودکشی هم باقی نمانده
تمام نوشتن در اینجا با این نام مستعار هم از کم جرئتی ست
وگرنه ...
یک نفر به من بگوید چگونه می شود ادامه داد
یک نفر به من بگوید چرا حتما باید ادامه داد
یک نفر به من بگوید چرا همه فضول زنده ماندنم هستند
ولی کار ندارند به چه کیفیت سگی ای باید ادامه بدهم
یک نفربه من بگوید چند هزار دقیقه دیگر باید زجر بکشم
دوباره می ترسم از دستتب دهم
می گویی زندگی ات راخراب کرده ام و تا آخر ایستاده ام
ولی من چنین ایستادنی را نمی خواهم
من نبرد نمی خواهم
من هرشب آرزوی خواب شانه به شانه بودن در سرزمین دوستی را دارم
و همه خوابهایم پریشان از نبودن توست
در هیچ خوابیم نبوده که حتی برای لحظه ای تو به تمامی از آن من باشی
و عجیب این است که من به تمامی از آن توام و تو نیز
تنها در این میانه بایدها و نبایدهاست که داستان زندگی ما را اینچنین عجیب و نامتعارف می نمایاند
نمی دانم همچنان در آرزوی معجزه بمانم یا تن به روانکاوی بدهم
می دانم هیچ نیرویی نخواهد توانست خلاف میل من تو را از من بگیرد
ولی موضوع مهم این است که در این حماسه که گویا پایانی ندارد
آیا منی خواهد ماند که سرمست پیروزی شود؟؟
تا دیگر بار حوایت شوم
قول می دهم روی تقدیر را کم کنم
این گزارش را از صحرای ناکجا آباد هبوط می شنوید
چه کسی آدمم را که بهشت دور از دستم بود از من گرفت؟
دیگر نمی خواهم اینجا با سانسور بنویسم
خسته شده ام از تقدیر نافرجام که هنوز هم مرا در پی خود می کشاند
آدم من برای بنویس ،بی تو انسانیتم را فراموش می کنم
دندانهایم را می کشم و به جایشان پنبه می گذارند وقتی نیستی تا سیب معنای قسمت بدهد
آیا تو آدم من بودی؟
رشک بر حوای که با تو می زید
و تما خاطرات ما را گناه می داند
در گناه با تو خدایی را شناختم که تقدیر را بر شانه هایم می نهد و گاه زنگ تفریح می دهد
گوشهایم را کر نکن می دانم با این صدا باید به کلاس تلخ تقدیر بازگردم
اوایل هبوط بود
و قایم باشک،فرشته ها را به يادمان مي آورد
بعدها
از خودمان هم قایم می شدیم...
حالا همش چشم گذاشته ایم
حواي باغبان
به باغبانی ساقه هایی که بی من
کم خون تر شده اند
حوای باغبان