تبليغاتX
هبوط
از من حضر می کند انگار وقتی غمگینم و با تمام وجود فریاد می زنم که توجه تو را می خواهم او بیشتر عقب نشینی می کند

این دره های فاصله ما بین کدام ارتفاع تنهاییمان دارد شکل می گیرد که ما نفهمیده بودیم و پنداشته بودیم در دشتی هموار با هم خواهیم زیست؟

درون او چه می گذرد که از درونم می گریزد

                                                                                                        حوای باغبان

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم بهمن 1389ساعت 7:55  توسط آدم و حوای باغبان   | 

آنقدر شادی نداشته ایم یا با ترس لمسش کرده ایم که بلد نیستیم در موردش بنویسیم انگار فقط وقتی دلتنگیم و ناراحت که بیشتر عمرمان هم در این حالت می گذرد می توانیم بنویسیم

ولی نه من می خواهم اینجا از شادی نوشتن را تجربه کنم

حالا چه بنویسم ؟؟

از کجا شروع کنم؟؟

شاید همه نیاز نوشتن از سر ناراحتی و دلتنگی باشد و نداشتن گوش شنوا!و حالا که گوش تو هست من حرفم نمی آید و می ترسم چیزهای سرخوشانه ای که می نویسم بعدهای خدای ناکرده بشود فحشی به وجود غمگین آینده ای که همه اش می ترسم بیاید

شاید هم همین ترس نمی گذارد شادی واقعی باشد تا بشود ازش نوشت

ولی آیا واقعا شادی هست؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم دی 1389ساعت 13:34  توسط آدم و حوای باغبان   | 

آنقدر اینجا نیامده بودم که اصلا در و دیوارش برایم غریبه بود

اه از دست ترس از آینده

به من چه که شاید روزی تمام اینها را از دست بدهم

تا اطلاع ثانوی خوبیم

 

                                                                   حوای باغبان

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم دی 1389ساعت 11:34  توسط آدم و حوای باغبان   | 

برای اینکه همیشه اینجا حوا از غم ننویسد می خواهد حال این لحظه های خوش قبل از دیدار آدمش را بنویسد

دیروز حوا چشم در چشم یکی از بزرگان فامیل دوخته بود و گفته بود خوب خوب می داند چه کسی را دوست دارد،که دهان آن خانم پنجاه ساله باز مانده بود ازاین پررویی مثلا دختر آفتاب مهتاب ندیده

راستی اگر این حال خوش قبل از دیدار نبود که لحظه های تلخ ترس از جدایی اینقدر هولناک نمی نمودخلاصه از من گفتن بود :

ازشادی سر از پا نمی شناسد این حوا،دم هرچه سیب و گندم است گرم...

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم فروردین 1389ساعت 8:57  توسط آدم و حوای باغبان   | 

شاید امروز بتوانم همه چیز را تمام کنم

واقعا به نقطه صفر توان رسیده ام

حتی دیگر جرئت خودکشی هم باقی نمانده

تمام نوشتن در اینجا با این نام مستعار هم از کم جرئتی ست

وگرنه ...

یک نفر به من بگوید چگونه می شود ادامه داد

یک نفر به من بگوید چرا حتما باید ادامه داد

یک نفر به من بگوید چرا همه فضول زنده ماندنم هستند

ولی کار ندارند به چه کیفیت سگی ای باید ادامه بدهم

یک نفربه من بگوید چند هزار دقیقه دیگر باید زجر بکشم

+ نوشته شده در  شنبه هفتم فروردین 1389ساعت 11:3  توسط آدم و حوای باغبان   | 

دوباره با تردیدهایم بازگشتم

دوباره می ترسم از دستتب دهم

می گویی زندگی ات راخراب کرده ام و تا آخر ایستاده ام

ولی من چنین ایستادنی را نمی خواهم

من نبرد نمی خواهم

من هرشب آرزوی خواب شانه به شانه بودن در سرزمین دوستی را دارم

و همه خوابهایم پریشان از نبودن توست

در هیچ خوابیم نبوده که حتی برای لحظه ای تو به تمامی از آن من باشی

و عجیب این است که من به تمامی از آن توام و تو نیز

تنها در این میانه بایدها و نبایدهاست که داستان زندگی ما را اینچنین عجیب و نامتعارف می نمایاند

نمی دانم همچنان در آرزوی معجزه بمانم یا تن به روانکاوی بدهم

می دانم هیچ نیرویی نخواهد توانست خلاف میل من تو را از من بگیرد

ولی موضوع مهم این است که در این حماسه که گویا پایانی ندارد

آیا منی خواهد ماند که سرمست پیروزی شود؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم اسفند 1388ساعت 10:8  توسط آدم و حوای باغبان   | 

زنده می مانم

تا دیگر بار حوایت شوم

 

قول می دهم روی تقدیر را کم کنم

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 23:47  توسط آدم و حوای باغبان   | 

خاک آلود با لگنی شکسته و دستهایی تنها...

این گزارش را از صحرای ناکجا آباد هبوط می شنوید

چه کسی آدمم را که بهشت دور از دستم بود از من گرفت؟

دیگر نمی خواهم اینجا با سانسور بنویسم

خسته شده ام از تقدیر نافرجام که هنوز هم مرا در پی خود می کشاند

آدم من برای بنویس ،بی تو انسانیتم را فراموش می کنم

دندانهایم را می کشم و به جایشان پنبه می گذارند وقتی نیستی تا سیب معنای قسمت بدهد

 

آیا تو آدم من بودی؟

رشک بر حوای که با تو می زید

و تما خاطرات ما را گناه می داند

در گناه با تو خدایی را شناختم که تقدیر را بر شانه هایم می نهد و گاه زنگ تفریح می دهد

 

گوشهایم را کر نکن می دانم با این صدا باید به کلاس تلخ تقدیر بازگردم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 10:15  توسط آدم و حوای باغبان   | 

قايم باشك به سبك لاك پشت

اوایل هبوط بود

و قایم باشک،فرشته ها را به يادمان مي آورد

بعدها

  از خودمان هم قایم می شدیم...

 

حالا همش چشم گذاشته ایم

                                                                              حواي باغبان

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم دی 1387ساعت 22:42  توسط آدم و حوای باغبان   | 

نذر بر نیامده بازگشتم

به باغبانی ساقه هایی که بی من

کم خون تر شده اند

                                                                                   حوای باغبان

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 15:49  توسط آدم و حوای باغبان   |